تبليغاتX
چنداول

 شعر تازه

 سیلویا

آه سیلویا سلام!

آمده­ای مهتاب بر دوش

تا تبعیدیان دوردست­ها را زیر خیمه­ات جا دهی

مرا به صحرا می­بری

در شب خجسته­ي نیل برایم قصه می­کنی

قلبم را که به دست می­گیری

در گیسوی پر تعلیقت، موج برمی­دارد دلم

رنگ مهتاب پریده است از عشق بازی­مان

رازهای نهانت را تا فراسوی مرزهای گناه

در خودم دفن می­کنم

بی هیچ هراسی از فرو افتادن سنگی از آسمان

تنم بوی مصر گرفته است عزیزم!

با این حال

روح فرعون­های سر و پا شکسته

در هوای شب جاری است

و نمی­گذارند زیر سایه­های به جا مانده از روز

کمی آرام بگیریم.

سیلویا!

سرخی قندهار لب­هایت را هیچ دختر سیسیلی ندارد

که لبالب به تماشایش نشسته­ام

الرحمان روح ناآرام تو

هر جن و انسی را رام می­کند

هر خرابی را آباد

هر نگاهی را محتاج

و مرا انسان.

کات...

سیلویا!

دستت را به من بده

از این متن بیا بیرون

به خدا! برای هر دوی­مان خطر دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 2:34 قبل از ظهر به دست محمد صادق دهقان |