شعر تازه

آه سیلویا سلام!
آمدهای مهتاب بر دوش
تا تبعیدیان دوردستها را زیر خیمهات جا دهی
مرا به صحرا میبری
در شب خجستهي نیل برایم قصه میکنی
قلبم را که به دست میگیری
در گیسوی پر تعلیقت، موج برمیدارد دلم
رنگ مهتاب پریده است از عشق بازیمان
رازهای نهانت را تا فراسوی مرزهای گناه
در خودم دفن میکنم
بی هیچ هراسی از فرو افتادن سنگی از آسمان
تنم بوی مصر گرفته است عزیزم!
با این حال
روح فرعونهای سر و پا شکسته
در هوای شب جاری است
و نمیگذارند زیر سایههای به جا مانده از روز
کمی آرام بگیریم.
سیلویا!
سرخی قندهار لبهایت را هیچ دختر سیسیلی ندارد
که لبالب به تماشایش نشستهام
الرحمان روح ناآرام تو
هر جن و انسی را رام میکند
هر خرابی را آباد
هر نگاهی را محتاج
و مرا انسان.
کات...
سیلویا!
دستت را به من بده
از این متن بیا بیرون
به خدا! برای هر دویمان خطر دارد...