تبليغاتX
چنداول

 

با درود به گذر کنندگان از کوچه چنداول و با سپاس از مهربانی همه شما. این­هم شعری پیش­کش به عاشق پیشه­گانی که دل­شان همیشه توفانی است.

 

عاشق

عشق قد راست مي­كند

در برهوت، رنگ تو را مي­گيرم

بي­تاب مي­شوم

در رگ­هايم شَرَر مي­دواني

در من پا مي­گيري

عشق قد راست مي­كند

نام شورانگيزت، مرا مي­فريبد

سر به هوا مي­گردم در كوي و برزن­ها

پرواز را تكلم مي­كنم به زباني كه خود مي­داني

ولي تو با چشمانت

قيامت به پا مي­كني

ناهنگام

و همه كاسه كوزه­ها سر خدا مي­شكند.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 10:43 قبل از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

یاد و نام پرآوازه «احمد ظاهر»؛ اعجوبه موسیقی افغانستان را گرامی می­دارم که 24 جوزای امسال، بیست­نهمین سال­روز درگذشت و نیز شصت و دومین زادروز اوست. شعری برای فاخته­هایی که سرپناه ندارند.

 

فاخته

 

از فاخته­ها گفتن

 

پیامبر روزهای بارانی!

اَشهَدُ اَن لازم نیست سکوت کنی

دخترکی سال­هاست آن روز را روایت می­کند

خزیده به سایه­بانی پر از یاس و نسترن

گیسو پریشان­تر از جنگلی در مه

نگرانِ فاخته­های کوچک خانه­گک آبایی.

یاسمینا!

زمین جای ماندن ندارد

تا گرگ­بازار شب هم راهی نیست

بیا با فاخته­ها هم­خانه شویم

«بابا» را خواب برده است

مویه­های بی­فرجام «تهمینه» نیز

دیگر «سهراب» نمی­زاید.

زیبای کابلی!

ساعت از تو گذشت

و بامداد هنوز در من جاری است

با شیاری از عریانی خورشید

در هجوم بی­جان برف

با ردّ پاهایی که دیگر رفته­اند

تا فراسوی «یُمگان».

بیا تن بزنیم به رؤیاهایی

که ما را سپرده­اند به روز

فاخته­ها ما را حرمت می­گزارند.

نماز دیگر

آسمان خویش در جامه­دان می­نهیم

و می­رویم رو به مرزهای دور

آن­جا که دیگر

فاخته­ها بی­خان­ومان نباشند.

22 دلو 1386

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 5:18 بعد از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

با سپاس ویژه از راحله یار عزیزم که در اندیشه من بود، این شعر را که رهاورد نخستین هفته حضورم در زادگاهم هست، به شما پیش­کش می کنم:

چشم در چشم یک زن

 

چشم در چشم یک زن

 

وطنم با شب­بوهای قشنگش

قد کشیده است

خشت­های دیوار

با نغمه­های سرگردان

آشتی کرده­اند

دیگر پیاده­روها

از رهگذران «نام شب» نمی­خواهند

«دل بهار آیسکریم»

رمز مشترک همه­ی خوبی­هاست.

صنوبرهای خیابان

سر تکان می­دهند

گنجشک­ها اتن می­کنند

گرد مولانای چرخان

و جاری است

روح باران در شهر.

در چشمانم

زن­هایی می­رقصند

که هر شب

در شلال گیسوشان

تن به آب می­زنم.

و من

در کوچه­ی بالایی

به زنی دل سپرده­ام

که مشتش هر لحظه باز می­شود

و در زنگ صدایش

«جهان»

با آهنگ «نان»

می­رقصد.

صبح­ها

دلم را به او قرض می­دهم

و شب­ها

دستم را

شاید روزی چشمانش

مهربان­تر شود

با خورشید.

کابل ـ دارالامان

6 ثور 1387 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 5:32 بعد از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

استاد محمداعظم رهنورد زریاب

چو پیر و جوان، خاتم عشق را

به لبخند مهرت، نگین کرده­اند

کسانی کز این عشق، آشفته­اند

تو را مقصد تیر کین کرده­اند

استاد محمدواصف باخترى: «ما بايد رهنورد را گرامى بداريم كه تمام قد بر درگاه ادبيات داستانى ما ايستاده است».

***

روزنامه آرمان ملی چاپ کابل نوشت روز پنج شنبه 8 حمل (فروردین)، فرد ناشناسی که می­خواسته استاد محمداعظم رهنورد زریاب را در خانه­اش به قتل برساند، با هوشیاری همسایگان استاد در کار خود ناکام مانده و گریخته است.

خبر ترور نافرجام استاد رهنورد زریاب در حالی منتشر می شود که یک هفته پیش، یکی از جراید کابل، نوشته­ای با عنوان «زریاب د زریابی لپاره په فرهنگ پلورنه لاس پوری کری دی» را با امضای مستعار «فرهنگپال» منتشر کرد که در آن، هشدار داده شده بود که اگر اداره­های دولتی به ویژه دادستانی جلوی «اقدامات فرهنگ ستیزانه» زریاب را نگیرند، مسؤولیت هرنوع پی­آمد ناگوار به دوش دولت خواهد بود.

بی­شک، این دسیسه را گروه­های بی­منطقی سامان داده­اند که از رفتار شجاعانه استاد رهنورد زریاب در انتقاد شدید از عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ و اطلاعات افغانستان برای اخراج و مجازات سه تن از کارمندان تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از واژه های پارسی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» خشمگین هستند. رهنورد زریاب از آغاز داستان­نویسی تاکنون در هر جا که بوده، از حریم زبان پارسی دفاع جانانه کرده است. یادش به خیر چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» که در آن­جا یک هفته هم­نشین و همراه همیشگی استاد بودم و از گفته­های شیرینش بهره­ها بردم.

این گفته دوست خوبم، ضيا قاسمى را هم بیاورم که در مراسم بزرگداشت استاد زریاب در  کابل (روز چهارم حمل امسال) گفته است: «در سال دو هزار و شش ميلادى در چهارمين جشنواره ادبى «قند پارسى» در تهران، مراسم بزرگداشت از استاد رهنورد زرياب برگزار شد كه در آن، نويسندگان نامدار ايرانى شركت كرده بودند. وقتى رسانه‌ها شنيدند استاد زرياب در تهران تشريف آورده، تمام رسانه‌ها از سراسر ايران هجوم آوردند و عجيب غوغایی برپا شده بود، اما متاسفانه امروز از تمام رسانه‌هاى ما فقط سه تاى آنها در اينجا شركت كردند». واقعن، خودم که مدیر ستاد خبری جشنواره و مدیر برنامه­های استاد در جشنواره بودم، آن یک هفته نفهمیدم که کی خوابیدم و بیدار شدم. تا نیمه­های شب، یک لحظه آرام و قرار نداشتم؛ چون روزنامه­ها و مجله­ها و پایگاه­های خبررسانی فرهنگی و ادبی ایران پی در پی گفت­وگوی اختصاصی با استاد را درخواست می­کردند.

اکنون که این خبر ناگوار را شنیدم که البته به خیر گذشت، شعری را که سال گذشته نوشته بودم، می­آورم.

 

شعري كه قصه نیست

 

پیش­کش به استاد محمداعظم رهنورد زریاب

 

قصه­گوی کابلی!

سلام مرا به هم­شهریانم برسان

این روزها

خوش­تر دارم در کابل بمیرم

مردن فقط در کابل معنا می­دهد

در گذرم از دهلیزهای سرخ

بی ردّ دشنه و گلوله­ای

شرمسار گل روی دخترکی چنگ انداخته به دامان رهگذری سرگردان.

هم­شهری قندکم سلام!

من از روزهای آفتابی دور برایت خبر آورده بودم

از جاده­های سپیدی

که از شمال راه می­کشید به جنوب

و به ایمان­های گرسنه، انسان می­بخشید

و سی­پاره قرآن را رنگی دیگر.

نمی­دانستم روزگار سرداران کابلی به همین زودی می­گذرد

دیوارهای «شیرپور» (1) بر شانه­های برادرم راست می­ایستند

و در تن خواهرم اوج می­گیرند

خون­گریه­های مادرم از «قصر دارالامان» (2) راه می­کشد

تا «قصر گل­خانه» (3)

آن­گاه سرریز می­شود در گلوی «هندوکُش» (4)

و در «نیم­روز تفتان» (5) آه می­شود.

از تاراجستان کابل تا خرابه­های بودا راهی نیست

میان باستیل «پل چرخی» (6) و «دشت لیلی» (7) هم تنها «قلعه افشار» (8) مانده است

و گرنه ملایان پنجابی و سرداران کابلی

همه­ي راه­ها را کوبیده­اند

بیغوله­های «قندهار» (9) مثل کف دست صاف است

باور نداری از غیاث­الدین و آمنه بپرس

که دخترشان، حوّا مثل فرشته و گُلالَی

باید دنیا را چارخانه­ای ببیند.

ملاغیاث هر صبح تفنگش را  روغن می­زند

و شب­ها کتاب الله را زیر سر می­گذارد

تا اگر زیر بمباردمان هم مرد

بدون ایست بازرسی از پل صراط بگذرد.

هم­شهری گلم!

خاکم به سر، رویم سیاه

مرا هر جا که خواستی، گور کن

من شاعر خوبی برایت نبودم!

 

1) منطقه­ای در کابل که جنگ­سالاران در آن کاخ­های سر به فلک کشیده­ای برای خود ساخته­اند و مرفه­ترین منطقه شهر به شمار می­رود.

2) کاخ نخست­وزیری افغانستان که در جنگ­های داخلی مجاهدان ویران شد.

3) کاخ شاهنشاهي و رياست­جمهوري افغانستان.

4) رشته­کوه معروف افغانستان.

5) نیمروز؛ استانی در جنوب افغانستان و تفتان؛ شهر مرزی ایران.

6) زندان وحشت­ناک کابل که به ویژه در دوران حكومت کمونیست­ها به باستیل معروف شد.

7) منطقه­ای در شمال افغانستان که نیروهای ضد طالبان، بسیاری از جنگ­جویان طالبان را در آن­جا کشتند.

8) منطقه­ای در غرب کابل که نیروهای شورای نظار چند بار در آن­جا غارت و کشتار کردند.

9) شهری در جنوب افغانستان.

تابستان 1386

نوشته دیگری در همین باره در وب کلکین نهاده­ام.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 5:33 قبل از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

 در هشتم حوت (اسفند) 1379، ملا محمد عمر، رهبر کهنه­اندیش گروهک طالبان دستور ویرانی خنگ بت و سرخ بت جاودانی بامیان باستانی را صادر کرد. از این رویداد ضدبشری هفت سال می­گذرد. با این حال، اندوه ویرانی آثار باستانی کهن دیارمان در بامیان و دیگر مناطق افغانستان، وجدان انسانی را می­آزارد. ننگ و نفرین بر دین­فروشانی که خاطره اجداد واپس­گرای­شان در دوره جاهلیت عربی را زنده کردند.

 بودای بامیان

حلق سرود، پاره؛ لب­های خنده در گور

تنبور و نی در آتش؛ چنگ و سُرَنده در گور

این شهر بی تنفس، لـَت خورده­ی چه قومی است؟

یک­سو، ستاره، زخمی؛ یک­سو، پرنده در گور

دیگر کجا توان بود؟ وقتی که می­خرامد

مار گزنده بر خاک؛ مور خورنده در گور

گفتی که «جهل جان­کاه، پوسیده­ی قرون شد

بوجهل و بولهب­ها گشتند گـَنده در گور»

اینک ببین هُـبَل را، بت­های کور و شل را

مردان دشنه در کف؛ زن­های زنده در گور

جـبریـل اگر بیایـد از آسـمان هـفتـم

می­افکنندش این قوم، با بال کنده در گور

 

شعر از محمدکاظم کاظمی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:29 قبل از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

زبان من پارسی است

این روزها عدو شده است سبب خیر؛ چون به دلیل کار نابخردانه وزارت و وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان در مجازات چند کارمند رادیو و تلویزیون بلخ باستان برای به کار بردن واژگان پارسی دانشجو، دانشگاه و دانشکده به جای محصل، پوهنتون و پوهنزی، همه دوست­ داران واقعی افغانستان و هواداران زبان و فرهنگ کهن این دیار باستانی برخاسته اند تا به این بی شرمی وزیر ضد فرهنگ و اربابان و مزدورانش پاسخی درخور و دندان شکن دهند. بی شک، پارسی ستیزی در افغانستان را هیچ کس به درستی باور نمی کرد اگر دست کم این رویداد به اندیشه ما ملت تلنگر نمی زد که دست هایی در کار است تا به چندپارچگی سرزمینی افغانستان و سست کردن زبان پارسی دری می اندیشد و در اصل با این کاربه منزوی کردن زبان و فرهنگ پشتو یاری می رساند. در همین زمینه، نوشته ای در پایگاه اینترنتی کلکین نهاده­ام که بخوانید. به جز آن، شمار بسیاری از عزیزانم در محیط مجازی به این جنبش سراسری پیوسته­ و در نوشته­های خود به رسوا کردن این رفتار ضدانسانی و ضد فرهنگی پرداخته­اند. در پایگاه اینترنتی کابل پرس نیز بخشی گشوده شده است که دوستان می­توانند به آن­جا بروند و نامه­ای را برای برکناری عبدالکریم خرم، وزیرضد فرهنگ کشور امضا و این رفتارهای ضدانسانی را محکوم کنند.

در پایگاه کابل ناته هم بزرگانی چون استاد زریاب و اکرم عثمان درباره این رفتار پارسی ستیزانه سخن گفته­اند.

 

در پایان، دو غزل از دوست عزيزم، بانو راحله یار، شاعر افغان مقیم آلمان به شما پیش­کش می­کنم. پایگاه اینترنتی راحله جان را در بخش پیوندهای همین وبلاگ هم می بینید.

 

عصر بی تلخه و بی ننگ 

 

این سفرنامه ی شب رنگ، مرا خواهد کُشت

میله های قفسِ تنگ مرا خواهد کُشت

با دلِ ساده ی یک کودک و دستان لطیف

بازیِ خنجرِ نیرنگ، مرا خواهد کُشت

ناله ی گم شده در سینه ی دودی غبار

بی گمان از دل فرسنگ مرا خواهد کُشت

گریه های تو مرا می برد اندر دلِ موج

موج در بین دوتا سنگ مرا خواهد کُشت

این همه خلق چرا صرف به تو زل زده اند؟

چشمِ های تو به آهنگ مرا خواهد کُشت

***

تف به این شهرتِ  بی همتی وعزتِ نفس

عصرِ بی تلخه(۱) و بی ننگ مرا خواهد کُشت

 

1. تلخه اصطلاحِ عامیانه، به معنی شهامت، غیرت

 

 ***

 بـه راد مردان!

 

به مرگِ حادثه  فریاد می شوی یانه؟

تو دادخواه پری زاد می شوی یانه؟

به اشک چهره ی خود تا به کی کنم گلگون

به یاد حلقه ی ناشاد می شوی یانه؟

براي دختر بلخي که تلخ مي گريد

بلوغِ قامتِ شمشاد می شوی یانه؟

براي او که دهانش به مشت مي کوبند

قیامِ قامتِ پولاد می شوی یانه؟

به نام مذهب و قوم و قبیله طُفره مرو

شرار در شب بيداد مي شوي يا نه؟

هزار سال  دم از شعرِ عاشقانه زدی

به خاره تیشه ی فرهاد می شوی یانه؟

چو عقده در دلِ تنگم  گره گره شده ای

چو نعره از لبم آزاد می شوی یانه؟

به هر کرانه قدم می نهی به چرخشِ باد

تو در مقابله با باد می شوی یانه؟

من از کنایه و از استعاره خسته شدم

بگو از این همه آزاد می شوی  یانه؟

 جنوری ۲۰۰۸

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

هوالمراد

و آدم که سیب خورد، دیگر مسجود نبود و پس از آن، زیستنش همان سفر بازگشت بود و آن آدمیان که سفر و نه سفر که هجرت را به فراموشی سپردند، در نادانی ماندند. خداوندا، ما را از نادانان قرار مده و خود شایستگی بازگشت به خودت عنایت فرما.

 مهدی بالاکودهی

این جمله­ای است که مهدی بالاکودهی بر برگ نخست کتاب «هبوط در کویر» دکتر شریعتی نوشته است آن­گاه که خریده بودمش و به او دادم تا به یادگار چیزی بنگارد. بی گمان، او انسان شایسته ای بود که خدا بازگشت به خودش را به این زودی به وی عنایت کرد. اکنون این کوچه، غم زده است و کاه گل هایش بوی غربت می دهد.

پس از یک هفته تماس­های پی در پی من و داوود با تلفن دستی وی که نگران مان کرده بود، دیشب داوود به اصرار خواست از خانه­شان جویای احوال مهدی شوم. مهدی از اوایل خزان به جزیره قشم در جنوب ایران رفته و در شرکتی، سرگرم کارهای حقوقی بود. وقتی به خانه شان زنگ زدم، خواهرش با بغض گفت که مهدی در تصادف رانندگی در قشم درگذشته است. خشکم زد. نمی­دانم چگونه تلفن را قطع کردم. اشکم سرازیر شد. تک تک لحظه­های بودن با مهدی را به یاد آوردم. دوست نازنینی که همیشه در کارهای سخت، مشورت­های برادرانه و بزرگوارانه­اش به فریادم می­رسید. یاد روزهای هم­کاری­های فرهنگی در دانش­گاه افتادم. بعدش، روزهایی که وقتی برای پی­گیری کارهای اداری­ام، به تهران می­رفتم، همیشه به دفتر کارش سر می­زدم. یک هفته پیش از درگذشتش نیز در شب عید قربان زنگ زده بود و تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و ... .

یک رؤیای سبز دیگر پرپر شد. جوانی خوش­ذوق، خوش­مشرب و پاک­نهاد که می­توانست سرمنشأ خدمت­های بزرگی برای وطنش باشد، اکنون در خاک خفته است. جوانی باادب، فرهیخته، با دانش و کسی که هیچ­گاه در رفتار با مخالفش نیز به نیرنگ روی نیاورد.

مرگ، حقیقت تلخی است که بسیار نزدیک است، ولی باورش نمی­کنیم. دیگر صدای مهربانش نیست. دیگر نوروز امسال کارت پستال تبریک عیدش به خانه مان نمی رسد. دیگر تلفن نخواهد کرد که بگوید برای آینده ات چنین کن و چنان. دیگر نیست تا غصه زبان انگلیسی خواندنم را بخورد. دیگر نیست تا با خوش­بینی به اوضاع افغانستان بنگرد. دیگر نیست تا در پی جمع کردن بچه­های دوره دانش­گاه برای انجام کارهای پژوهشی اجتماعی و تاریخی باشد. دیگر نیست تا ... .

دست و دلم قفل کرده است. حال هیچ کدام از دوستانش خوب نیست. داوود، سعید، حامد، علی، هادی و .... باور کردنش سخت است. خیلی سخت. نمی­دانم پدر و مادر و خواهر داغ­دارش چه می­کشند. خدا کمک­شان کند...  حالم خوب نیست. برایش آمرزش بخواهید و برایم دعا کنید.

 

تا کجا یارب به داغ آرزوها زیستن

آب گشتن، سوختن چون شمع و شب­ها زیستن

چرخ گویی قسمت من کرد از روز نخست

ناله سر کردن، تپیدن، هم­چو دریا زیستن

یا به داغ دوستان یا سوختن در رنج خود

پیش من جز این ندارد هیچ معنا زیستن

زندگی بی دوستان، مرگ است، مرگ، اما دریغ

مرگ را مردم همی نامند بی­جا زیستن

مرد از نام نکو یابد شرف در زندگی

ورنه یک­دم نیست شایسته در این­جا زیستن

زندگی، عام است، اما در نگاه اهل دل

فرق­ها باشد میان زیستن تا زیستن

شد از این دنیای آشفته، دل پاکت ملول

خواستی در سایه­ی عرش معلا زیستن

بی تو، من در عالم غربت به اشک و خون دَرَم

تا چه باشد حال تو از رنج ِ بی ما زیستن

ای گرامی­ یار! با غم­های جان­سوزت کنون

زنده خواهم بود، اما شاد حاشا زیستن(1)

 غروب تلخ مرگ مهدی

علی خیری، دوست و هم­کلاسی مهدی نیز پس از شنیدن این خبر جان­سوز، این غزل را پشت تلفن برایم خواند:

 

از ما گرفت دست اجل، یار دیگری

بر دل گذاشت حسرت دیدار دیگری

آسان نبود باور این سوگ سینه سوز

رفت از میان جمع، جلودار دیگری

ما خو گرفته ایم به این سال های سرد

غم غیر ما نداشته غم خوار دیگری

کم بود بار درد و بلایی که داشتیم

بر دوش ما گذاشت فلک، بار دیگری

داغی دوباره آمد و بر داغ ها نشست

بر سر فرود آمده آوار دیگری

کم کم من و غروب به هم می رسیم باز

یعنی گذشت روز دل آزار دیگری.

هشتم بهمن 1386 خورشیدی

 

 1. شعر از استاد خلیل­الله خلیلی است.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

 

عکس بدون شرح 

خانه­هاي سربريده! كجا مي­رويد؟

تمام راديوها از شما سخن مي­گويند

شما كه هنوز به عشق­هاي مرسوم پاي­بنديد

شما كه عروس و دامادهاي هميشگي­تان

          عاشقانه هم­ديگر را مي­بوسند

          و شب­هاي بيهوده­ي زفاف را تكرار مي­كنند.

تيتر روزنامه­هاي بي­صاحب صبح چيست

          جز گناه عقيم دختركان كوچه­هاي پاييني

          و باروهاي باكره­ي خيابان­هاي بالايي

          به همراه عكس بدون شرحي از شما.

چشمان به خون نشسته­تان را

          در كدام كوره­راه به جا نهاده­ايد

كه خورشيد به خانه نمي­رود مگر با روي گرفته؟

پنجره­هاي زنداني، شبانه شما را واگويه مي­كنند

          به زباني كه ديگر پارسي نيست

آن وقت، آرامشي بلند بر شما چنبره مي­زند

بي بانگ خروس­هاي محلي.

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر به دست محمد صادق دهقان |

 شعر تازه