با درود به گذر کنندگان از کوچه چنداول و با سپاس از مهربانی همه شما. اینهم شعری پیشکش به عاشق پیشهگانی که دلشان همیشه توفانی است.

عشق قد راست ميكند
در برهوت، رنگ تو را ميگيرم
بيتاب ميشوم
در رگهايم شَرَر ميدواني
در من پا ميگيري
عشق قد راست ميكند
نام شورانگيزت، مرا ميفريبد
سر به هوا ميگردم در كوي و برزنها
پرواز را تكلم ميكنم به زباني كه خود ميداني
ولي تو با چشمانت
قيامت به پا ميكني
ناهنگام
و همه كاسه كوزهها سر خدا ميشكند.
یاد و نام پرآوازه «احمد ظاهر»؛ اعجوبه موسیقی افغانستان را گرامی میدارم که 24 جوزای امسال، بیستنهمین سالروز درگذشت و نیز شصت و دومین زادروز اوست. شعری برای فاختههایی که سرپناه ندارند.

از فاختهها گفتن
پیامبر روزهای بارانی!
اَشهَدُ اَن لازم نیست سکوت کنی
دخترکی سالهاست آن روز را روایت میکند
خزیده به سایهبانی پر از یاس و نسترن
گیسو پریشانتر از جنگلی در مه
نگرانِ فاختههای کوچک خانهگک آبایی.
یاسمینا!
زمین جای ماندن ندارد
تا گرگبازار شب هم راهی نیست
بیا با فاختهها همخانه شویم
«بابا» را خواب برده است
مویههای بیفرجام «تهمینه» نیز
دیگر «سهراب» نمیزاید.
زیبای کابلی!
ساعت از تو گذشت
و بامداد هنوز در من جاری است
با شیاری از عریانی خورشید
در هجوم بیجان برف
با ردّ پاهایی که دیگر رفتهاند
تا فراسوی «یُمگان».
بیا تن بزنیم به رؤیاهایی
که ما را سپردهاند به روز
فاختهها ما را حرمت میگزارند.
نماز دیگر
آسمان خویش در جامهدان مینهیم
و میرویم رو به مرزهای دور
آنجا که دیگر
فاختهها بیخانومان نباشند.
22 دلو 1386
با سپاس ویژه از راحله یار عزیزم که در اندیشه من بود، این شعر را که رهاورد نخستین هفته حضورم در زادگاهم هست، به شما پیشکش می کنم:

چشم در چشم یک زن
وطنم با شببوهای قشنگش
قد کشیده است
خشتهای دیوار
با نغمههای سرگردان
آشتی کردهاند
دیگر پیادهروها
از رهگذران «نام شب» نمیخواهند
«دل بهار آیسکریم»
رمز مشترک همهی خوبیهاست.
صنوبرهای خیابان
سر تکان میدهند
گنجشکها اتن میکنند
گرد مولانای چرخان
و جاری است
روح باران در شهر.
در چشمانم
زنهایی میرقصند
که هر شب
در شلال گیسوشان
تن به آب میزنم.
و من
در کوچهی بالایی
به زنی دل سپردهام
که مشتش هر لحظه باز میشود
و در زنگ صدایش
«جهان»
با آهنگ «نان»
میرقصد.
صبحها
دلم را به او قرض میدهم
و شبها
دستم را
شاید روزی چشمانش
مهربانتر شود
با خورشید.
کابل ـ دارالامان
6 ثور 1387

چو پیر و جوان، خاتم عشق را
به لبخند مهرت، نگین کردهاند
کسانی کز این عشق، آشفتهاند
تو را مقصد تیر کین کردهاند
استاد محمدواصف باخترى: «ما بايد رهنورد را گرامى بداريم كه تمام قد بر درگاه ادبيات داستانى ما ايستاده است».
***
روزنامه آرمان ملی چاپ کابل نوشت روز پنج شنبه 8 حمل (فروردین)، فرد ناشناسی که میخواسته استاد محمداعظم رهنورد زریاب را در خانهاش به قتل برساند، با هوشیاری همسایگان استاد در کار خود ناکام مانده و گریخته است.
خبر ترور نافرجام استاد رهنورد زریاب در حالی منتشر می شود که یک هفته پیش، یکی از جراید کابل، نوشتهای با عنوان «زریاب د زریابی لپاره په فرهنگ پلورنه لاس پوری کری دی» را با امضای مستعار «فرهنگپال» منتشر کرد که در آن، هشدار داده شده بود که اگر ادارههای دولتی به ویژه دادستانی جلوی «اقدامات فرهنگ ستیزانه» زریاب را نگیرند، مسؤولیت هرنوع پیآمد ناگوار به دوش دولت خواهد بود.
بیشک، این دسیسه را گروههای بیمنطقی سامان دادهاند که از رفتار شجاعانه استاد رهنورد زریاب در انتقاد شدید از عبدالکریم خرم، وزیر فرهنگ و اطلاعات افغانستان برای اخراج و مجازات سه تن از کارمندان تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از واژه های پارسی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» خشمگین هستند. رهنورد زریاب از آغاز داستاننویسی تاکنون در هر جا که بوده، از حریم زبان پارسی دفاع جانانه کرده است. یادش به خیر چهارمین جشنواره ادبی «قند پارسی» که در آنجا یک هفته همنشین و همراه همیشگی استاد بودم و از گفتههای شیرینش بهرهها بردم.
این گفته دوست خوبم، ضيا قاسمى را هم بیاورم که در مراسم بزرگداشت استاد زریاب در کابل (روز چهارم حمل امسال) گفته است: «در سال دو هزار و شش ميلادى در چهارمين جشنواره ادبى «قند پارسى» در تهران، مراسم بزرگداشت از استاد رهنورد زرياب برگزار شد كه در آن، نويسندگان نامدار ايرانى شركت كرده بودند. وقتى رسانهها شنيدند استاد زرياب در تهران تشريف آورده، تمام رسانهها از سراسر ايران هجوم آوردند و عجيب غوغایی برپا شده بود، اما متاسفانه امروز از تمام رسانههاى ما فقط سه تاى آنها در اينجا شركت كردند». واقعن، خودم که مدیر ستاد خبری جشنواره و مدیر برنامههای استاد در جشنواره بودم، آن یک هفته نفهمیدم که کی خوابیدم و بیدار شدم. تا نیمههای شب، یک لحظه آرام و قرار نداشتم؛ چون روزنامهها و مجلهها و پایگاههای خبررسانی فرهنگی و ادبی ایران پی در پی گفتوگوی اختصاصی با استاد را درخواست میکردند.
اکنون که این خبر ناگوار را شنیدم که البته به خیر گذشت، شعری را که سال گذشته نوشته بودم، میآورم.
شعري كه قصه نیست
پیشکش به استاد محمداعظم رهنورد زریاب
قصهگوی کابلی!
سلام مرا به همشهریانم برسان
این روزها
خوشتر دارم در کابل بمیرم
مردن فقط در کابل معنا میدهد
در گذرم از دهلیزهای سرخ
بی ردّ دشنه و گلولهای
شرمسار گل روی دخترکی چنگ انداخته به دامان رهگذری سرگردان.
همشهری قندکم سلام!
من از روزهای آفتابی دور برایت خبر آورده بودم
از جادههای سپیدی
که از شمال راه میکشید به جنوب
و به ایمانهای گرسنه، انسان میبخشید
و سیپاره قرآن را رنگی دیگر.
نمیدانستم روزگار سرداران کابلی به همین زودی میگذرد
دیوارهای «شیرپور» (1) بر شانههای برادرم راست میایستند
و در تن خواهرم اوج میگیرند
خونگریههای مادرم از «قصر دارالامان» (2) راه میکشد
تا «قصر گلخانه» (3)
آنگاه سرریز میشود در گلوی «هندوکُش» (4)
و در «نیمروز تفتان» (5) آه میشود.
از تاراجستان کابل تا خرابههای بودا راهی نیست
میان باستیل «پل چرخی» (6) و «دشت لیلی» (7) هم تنها «قلعه افشار» (8) مانده است
و گرنه ملایان پنجابی و سرداران کابلی
همهي راهها را کوبیدهاند
بیغولههای «قندهار» (9) مثل کف دست صاف است
باور نداری از غیاثالدین و آمنه بپرس
که دخترشان، حوّا مثل فرشته و گُلالَی
باید دنیا را چارخانهای ببیند.
ملاغیاث هر صبح تفنگش را روغن میزند
و شبها کتاب الله را زیر سر میگذارد
تا اگر زیر بمباردمان هم مرد
بدون ایست بازرسی از پل صراط بگذرد.
همشهری گلم!
خاکم به سر، رویم سیاه
مرا هر جا که خواستی، گور کن
من شاعر خوبی برایت نبودم!
1) منطقهای در کابل که جنگسالاران در آن کاخهای سر به فلک کشیدهای برای خود ساختهاند و مرفهترین منطقه شهر به شمار میرود.
2) کاخ نخستوزیری افغانستان که در جنگهای داخلی مجاهدان ویران شد.
3) کاخ شاهنشاهي و رياستجمهوري افغانستان.
4) رشتهکوه معروف افغانستان.
5) نیمروز؛ استانی در جنوب افغانستان و تفتان؛ شهر مرزی ایران.
6) زندان وحشتناک کابل که به ویژه در دوران حكومت کمونیستها به باستیل معروف شد.
7) منطقهای در شمال افغانستان که نیروهای ضد طالبان، بسیاری از جنگجویان طالبان را در آنجا کشتند.
8) منطقهای در غرب کابل که نیروهای شورای نظار چند بار در آنجا غارت و کشتار کردند.
9) شهری در جنوب افغانستان.
تابستان 1386
نوشته دیگری در همین باره در وب کلکین نهادهام.

حلق سرود، پاره؛ لبهای خنده در گور
تنبور و نی در آتش؛ چنگ و سُرَنده در گور
این شهر بی تنفس، لـَت خوردهی چه قومی است؟
یکسو، ستاره، زخمی؛ یکسو، پرنده در گور
دیگر کجا توان بود؟ وقتی که میخرامد
مار گزنده بر خاک؛ مور خورنده در گور
گفتی که «جهل جانکاه، پوسیدهی قرون شد
بوجهل و بولهبها گشتند گـَنده در گور»
اینک ببین هُـبَل را، بتهای کور و شل را
مردان دشنه در کف؛ زنهای زنده در گور
جـبریـل اگر بیایـد از آسـمان هـفتـم
میافکنندش این قوم، با بال کنده در گور
شعر از محمدکاظم کاظمی

این روزها عدو شده است سبب خیر؛ چون به دلیل کار نابخردانه وزارت و وزیر اطلاعات و فرهنگ افغانستان در مجازات چند کارمند رادیو و تلویزیون بلخ باستان برای به کار بردن واژگان پارسی دانشجو، دانشگاه و دانشکده به جای محصل، پوهنتون و پوهنزی، همه دوست داران واقعی افغانستان و هواداران زبان و فرهنگ کهن این دیار باستانی برخاسته اند تا به این بی شرمی وزیر ضد فرهنگ و اربابان و مزدورانش پاسخی درخور و دندان شکن دهند. بی شک، پارسی ستیزی در افغانستان را هیچ کس به درستی باور نمی کرد اگر دست کم این رویداد به اندیشه ما ملت تلنگر نمی زد که دست هایی در کار است تا به چندپارچگی سرزمینی افغانستان و سست کردن زبان پارسی دری می اندیشد و در اصل با این کاربه منزوی کردن زبان و فرهنگ پشتو یاری می رساند. در همین زمینه، نوشته ای در پایگاه اینترنتی کلکین نهادهام که بخوانید. به جز آن، شمار بسیاری از عزیزانم در محیط مجازی به این جنبش سراسری پیوسته و در نوشتههای خود به رسوا کردن این رفتار ضدانسانی و ضد فرهنگی پرداختهاند. در پایگاه اینترنتی کابل پرس نیز بخشی گشوده شده است که دوستان میتوانند به آنجا بروند و نامهای را برای برکناری عبدالکریم خرم، وزیرضد فرهنگ کشور امضا و این رفتارهای ضدانسانی را محکوم کنند.
در پایگاه کابل ناته هم بزرگانی چون استاد زریاب و اکرم عثمان درباره این رفتار پارسی ستیزانه سخن گفتهاند.
در پایان، دو غزل از دوست عزيزم، بانو راحله یار، شاعر افغان مقیم آلمان به شما پیشکش میکنم. پایگاه اینترنتی راحله جان را در بخش پیوندهای همین وبلاگ هم می بینید.
عصر بی تلخه و بی ننگ
این سفرنامه ی شب رنگ، مرا خواهد کُشت
میله های قفسِ تنگ مرا خواهد کُشت
با دلِ ساده ی یک کودک و دستان لطیف
بازیِ خنجرِ نیرنگ، مرا خواهد کُشت
ناله ی گم شده در سینه ی دودی غبار
بی گمان از دل فرسنگ مرا خواهد کُشت
گریه های تو مرا می برد اندر دلِ موج
موج در بین دوتا سنگ مرا خواهد کُشت
این همه خلق چرا صرف به تو زل زده اند؟
چشمِ های تو به آهنگ مرا خواهد کُشت
***
تف به این شهرتِ بی همتی وعزتِ نفس
عصرِ بی تلخه(۱) و بی ننگ مرا خواهد کُشت
1. تلخه اصطلاحِ عامیانه، به معنی شهامت، غیرت
***
بـه راد مردان!
به مرگِ حادثه فریاد می شوی یانه؟
تو دادخواه پری زاد می شوی یانه؟
به اشک چهره ی خود تا به کی کنم گلگون
به یاد حلقه ی ناشاد می شوی یانه؟
براي دختر بلخي که تلخ مي گريد
بلوغِ قامتِ شمشاد می شوی یانه؟
براي او که دهانش به مشت مي کوبند
قیامِ قامتِ پولاد می شوی یانه؟
به نام مذهب و قوم و قبیله طُفره مرو
شرار در شب بيداد مي شوي يا نه؟
هزار سال دم از شعرِ عاشقانه زدی
به خاره تیشه ی فرهاد می شوی یانه؟
چو عقده در دلِ تنگم گره گره شده ای
چو نعره از لبم آزاد می شوی یانه؟
به هر کرانه قدم می نهی به چرخشِ باد
تو در مقابله با باد می شوی یانه؟
من از کنایه و از استعاره خسته شدم
بگو از این همه آزاد می شوی یانه؟
جنوری ۲۰۰۸
هوالمراد
و آدم که سیب خورد، دیگر مسجود نبود و پس از آن، زیستنش همان سفر بازگشت بود و آن آدمیان که سفر و نه سفر که هجرت را به فراموشی سپردند، در نادانی ماندند. خداوندا، ما را از نادانان قرار مده و خود شایستگی بازگشت به خودت عنایت فرما.
![]()
این جملهای است که مهدی بالاکودهی بر برگ نخست کتاب «هبوط در کویر» دکتر شریعتی نوشته است آنگاه که خریده بودمش و به او دادم تا به یادگار چیزی بنگارد. بی گمان، او انسان شایسته ای بود که خدا بازگشت به خودش را به این زودی به وی عنایت کرد. اکنون این کوچه، غم زده است و کاه گل هایش بوی غربت می دهد.
پس از یک هفته تماسهای پی در پی من و داوود با تلفن دستی وی که نگران مان کرده بود، دیشب داوود به اصرار خواست از خانهشان جویای احوال مهدی شوم. مهدی از اوایل خزان به جزیره قشم در جنوب ایران رفته و در شرکتی، سرگرم کارهای حقوقی بود. وقتی به خانه شان زنگ زدم، خواهرش با بغض گفت که مهدی در تصادف رانندگی در قشم درگذشته است. خشکم زد. نمیدانم چگونه تلفن را قطع کردم. اشکم سرازیر شد. تک تک لحظههای بودن با مهدی را به یاد آوردم. دوست نازنینی که همیشه در کارهای سخت، مشورتهای برادرانه و بزرگوارانهاش به فریادم میرسید. یاد روزهای همکاریهای فرهنگی در دانشگاه افتادم. بعدش، روزهایی که وقتی برای پیگیری کارهای اداریام، به تهران میرفتم، همیشه به دفتر کارش سر میزدم. یک هفته پیش از درگذشتش نیز در شب عید قربان زنگ زده بود و تلفنی با هم صحبت کرده بودیم و ... .
یک رؤیای سبز دیگر پرپر شد. جوانی خوشذوق، خوشمشرب و پاکنهاد که میتوانست سرمنشأ خدمتهای بزرگی برای وطنش باشد، اکنون در خاک خفته است. جوانی باادب، فرهیخته، با دانش و کسی که هیچگاه در رفتار با مخالفش نیز به نیرنگ روی نیاورد.
مرگ، حقیقت تلخی است که بسیار نزدیک است، ولی باورش نمیکنیم. دیگر صدای مهربانش نیست. دیگر نوروز امسال کارت پستال تبریک عیدش به خانه مان نمی رسد. دیگر تلفن نخواهد کرد که بگوید برای آینده ات چنین کن و چنان. دیگر نیست تا غصه زبان انگلیسی خواندنم را بخورد. دیگر نیست تا با خوشبینی به اوضاع افغانستان بنگرد. دیگر نیست تا در پی جمع کردن بچههای دوره دانشگاه برای انجام کارهای پژوهشی اجتماعی و تاریخی باشد. دیگر نیست تا ... .
دست و دلم قفل کرده است. حال هیچ کدام از دوستانش خوب نیست. داوود، سعید، حامد، علی، هادی و .... باور کردنش سخت است. خیلی سخت. نمیدانم پدر و مادر و خواهر داغدارش چه میکشند. خدا کمکشان کند... حالم خوب نیست. برایش آمرزش بخواهید و برایم دعا کنید.
تا کجا یارب به داغ آرزوها زیستن
آب گشتن، سوختن چون شمع و شبها زیستن
چرخ گویی قسمت من کرد از روز نخست
ناله سر کردن، تپیدن، همچو دریا زیستن
یا به داغ دوستان یا سوختن در رنج خود
پیش من جز این ندارد هیچ معنا زیستن
زندگی بی دوستان، مرگ است، مرگ، اما دریغ
مرگ را مردم همی نامند بیجا زیستن
مرد از نام نکو یابد شرف در زندگی
ورنه یکدم نیست شایسته در اینجا زیستن
زندگی، عام است، اما در نگاه اهل دل
فرقها باشد میان زیستن تا زیستن
شد از این دنیای آشفته، دل پاکت ملول
خواستی در سایهی عرش معلا زیستن
بی تو، من در عالم غربت به اشک و خون دَرَم
تا چه باشد حال تو از رنج ِ بی ما زیستن
ای گرامی یار! با غمهای جانسوزت کنون
زنده خواهم بود، اما شاد حاشا زیستن(1)
![]()
علی خیری، دوست و همکلاسی مهدی نیز پس از شنیدن این خبر جانسوز، این غزل را پشت تلفن برایم خواند:
از ما گرفت دست اجل، یار دیگری
بر دل گذاشت حسرت دیدار دیگری
آسان نبود باور این سوگ سینه سوز
رفت از میان جمع، جلودار دیگری
ما خو گرفته ایم به این سال های سرد
غم غیر ما نداشته غم خوار دیگری
کم بود بار درد و بلایی که داشتیم
بر دوش ما گذاشت فلک، بار دیگری
داغی دوباره آمد و بر داغ ها نشست
بر سر فرود آمده آوار دیگری
کم کم من و غروب به هم می رسیم باز
یعنی گذشت روز دل آزار دیگری.
هشتم بهمن 1386 خورشیدی
خانههاي سربريده! كجا ميرويد؟
تمام راديوها از شما سخن ميگويند
شما كه هنوز به عشقهاي مرسوم پايبنديد
شما كه عروس و دامادهاي هميشگيتان
عاشقانه همديگر را ميبوسند
و شبهاي بيهودهي زفاف را تكرار ميكنند.
تيتر روزنامههاي بيصاحب صبح چيست
جز گناه عقيم دختركان كوچههاي پاييني
و باروهاي باكرهي خيابانهاي بالايي
به همراه عكس بدون شرحي از شما.
چشمان به خون نشستهتان را
در كدام كورهراه به جا نهادهايد
كه خورشيد به خانه نميرود مگر با روي گرفته؟
پنجرههاي زنداني، شبانه شما را واگويه ميكنند
به زباني كه ديگر پارسي نيست
آن وقت، آرامشي بلند بر شما چنبره ميزند
بي بانگ خروسهاي محلي.
شعر تازه
